تبلیغات
وبلاگ دانشجویی موسسه آموزش عالی اندیشه جهرم - داستان کوتاه

داستان کوتاه

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 02:11 ب.ظنویسنده : حمید منفرد

 
زورگو

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا » پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا»! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
-نه من یادداشت كرده ا م، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .
- دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده ا م. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبه ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید .
دوازده و هفت میشود نوزده.
تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه ا ش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی تر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی توجهی تان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما می بایست چشم هایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید .
پس پنج تا دیگر كم میكنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« یولیا واسیلیاِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت كرده ا م .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند .
چشم هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
-من فقط مقدار كمی گرفتم .
در حالی كه صدایش می لرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا … یكی و یكی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقه ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است
بخاطر بازی بیرحمانه ا ی كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود . 

"آنتوان چخوف ."

آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر