تبلیغات
وبلاگ دانشجویی موسسه آموزش عالی اندیشه جهرم - داستان کوتاه

داستان کوتاه

یکشنبه 8 خرداد 1390 04:03 ب.ظنویسنده : حمید منفرد

 

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده !

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!

مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...

 چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

سهیل میرزائی 

 

سخن روز :  مهم تر از آموختن اعداد به بچه ها این است كه به آنها ارزشها را آموزش دهید...


آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:59 ب.ظ
Everyone loves it when individuals come together and share views.
Great website, continue the good work!
دوشنبه 23 مرداد 1396 04:47 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here different web page and thought
I should check things out. I like what I see so now i'm following you.
Look forward to looking over your web page for a second time.
سه شنبه 10 خرداد 1390 11:09 ب.ظ
عالی بود.
حمید منفرد
من هم کلی حال کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر