تبلیغات
وبلاگ دانشجویی موسسه آموزش عالی اندیشه جهرم - داستان کوتاه

داستان کوتاه

شنبه 14 خرداد 1390 02:30 ب.ظنویسنده : حمید منفرد

 

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند .

فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد ...

مرد که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری ...

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید : او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت : سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی.

جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم...

ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد...

 

سخن روز :  اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود ...


آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:55 ب.ظ
Do you have a spam problem on this site; I also am a blogger, and I was curious about your situation; we have created some nice methods and we are looking to trade solutions with others, why not shoot me an email if interested.
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:50 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this write-up and also
the rest of the site is really good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر